-می دونی تو می توونی جریان ساز باشی!
-اِ، جدا؟
اتصالات کوتاه
دسامبر 30, 2009
دسامبر 29, 2009
روز دوم
شش هفت سال پیش، توی یکی از این امام زاده های پر طرفدارشمال شهری، یک خانمی خودش را آویزان کرده بود از ضریح و ناله می کرد که خداااا!من بردیامو از تو می خوام!
خیلی دوست دارم بدونم چه اومده سر بردیاش…
دسامبر 28, 2009
اکتبر 10, 2009
زمین دور خودش می گردد!
وقتی مهمترین اختراع بنیان گذار صلح نوبل، ابزار آتش افروزی و جنگ باشد چه بعید که جایزه اش برسد به اوباما…
حافظه ام دارد با من می جنگد به گمانم.هر چه که فکر می کنم یادم نمی اید شکل عزیزترین دوست کودکی ام را.بعد سرم داغ می شود از بس موتورهای جستجوگرش سرچ کردند و هیچی پیدا نکردند.مجبور می شوم turn off کنم.آن وقت است که بی خوابی هجوم می آورد.اینطوری است دیگر وقتی خاموش می شوم بیدار می شوم.الان بیدار و خاموشم
اکتبر 8, 2009
رو به دیوار نشسته ام و حرف می زنم.
دلقک دربار خدایان شده ام.نشسته اند و به ریش گستاخ من می خندند این روزها و کاری از دستم بر نمی آید.توی سرم هزاران معادله بی جواب هست که نمی توانم با زندگی بیرونیم هماهنگش کنم.به آن نقطه ی سقراطی ندانستن رسیده ام.این که ناگهان همه چیز برایم عجیب و غریب شده که خط کشیدن دور آگهی های استخدام نیازمندی های همشهری به بهانه ی کار خیلی دور و بی معنی به نظر می رسد. بعد بادباک کودکی پرواز می کند میان آسمان افکارم و همه چیز را به هم می زند.گنج های کودکی ام به تاراج رفته اند.احساس می کنم توی رگ هایم خون شاه سلطان حسین جریان دارد.همانقدر هوسران و بی عرضه و ضعیف النفس که کشورش را تقدیم محمود افغان کند و بعد بمیرد.
سپتامبر 30, 2009
The Bottles
مگر می شود هلندی سرگردان باشی و بطری هایت را در اقیانوس نیاندازی!
من آخربنِ بازماندگان نسلی هستم که برای اشتباهاتشان باید کشیشی بیابند برای اعتراف!
همه این حرف ها برای این است که در این ظهر نیمه مرطوب در اتاق مدار دانشگاه خودم را برای دوباره اینجا نوشتن قانع کرده ام!مثل همیشه بدون این که هیچ منطقی به کار برده باشم!درباره من می شود گفت که به اندازه کافی فکر می کند ولی بدون آن عمل می کند!
هیچ عوض نشده ام!همچنان مهم ترین موضوع دنیا خودم هستم و اگر هیتلر گله گله آدم بفرستد توی کوره آدم سوزی اش من سوت زنان از کنار آشویتس می گذرم و به این فکر می کنم که چرا من اصلا توی زندگی دنبال چیز های جدی نرفته ام با این همه جدیتم در زندگی!
سپتامبر 14, 2009
فردای دفاع از پایان نامه
واللا ما هرچه سی پی آر کردیم که این هلندی از کما بازگردد، نشد که نشد!
این هم از برگ آخر!
اوت 1, 2009
رنسانس
آه،ای نگاه های سرگردان شرمگین
رو به سوی آسمان کنید
و ببینید که خدا هم
آیینه هایش را شکسته
آنجا که زمین،
آبستن ستم کاری،
خون و شکنجه و بیدادگاه
بالا می آورد
پی نوشت:هلندی سرگردان در کمای مجازی است!باشد که روزی به زندگی برگردد و آن روز، فردای دفاع از پایان نامه اش باشد.
مه 9, 2009
پی نوشت
چون نقشه گنج کهن سالی در بطری سرگردانی پیچیده شده ام!نمی خواهم کسی بازم کند!می خواهم توی همین دماغه زیر همین اسکله ی پوسیده ،همین طور گرفتار بمانم!می ترسم کودک خردسالی با دستان پوشیده از شن های طلایی رنگ پیدایم کند!بطری را بشکند و با زحمت مرا از میان خورده های شیشه بکشد بیرون و بعد به این قبض اتو شویی با تعجب نگاه کند!
مه 3, 2009
The Blanks
نان سنگک داغ و پنیر تازه و گردو و سیر کوهی و پنجره ی نیمه باز غروب های نیمه تابستانی…