هلندی سرگردان

دسامبر 30, 2009

روز سوم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 8:40 ب.ظ.

-می دونی تو می توونی جریان ساز باشی!
-اِ، جدا؟
اتصالات کوتاه

دسامبر 29, 2009

روز دوم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 8:34 ب.ظ.

شش هفت سال پیش، توی یکی از این امام زاده های پر طرفدارشمال شهری، یک خانمی خودش را آویزان کرده بود از ضریح و ناله می کرد که خداااا!من بردیامو از تو می خوام!

خیلی دوست دارم بدونم چه اومده سر بردیاش…

دسامبر 28, 2009

روز اول

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 11:13 ب.ظ.

زیر ابشار نیاگارا نشستم و به همه چبز می توانم فکر کنم به جز میمون دم قرمز….

اکتبر 10, 2009

زمین دور خودش می گردد!

دسته‌بندی شده در: Rogue — هلندی سرگردان @ 1:07 ق.ظ.

وقتی مهمترین اختراع بنیان گذار  صلح نوبل، ابزار آتش افروزی و جنگ  باشد چه بعید که جایزه اش برسد به اوباما…

حافظه ام دارد با من می جنگد به گمانم.هر چه که فکر می کنم یادم نمی اید شکل عزیزترین دوست کودکی ام  را.بعد سرم داغ می شود از بس موتورهای جستجوگرش سرچ کردند و هیچی پیدا نکردند.مجبور می شوم turn off کنم.آن وقت است که بی خوابی هجوم می آورد.اینطوری است دیگر وقتی خاموش می شوم بیدار می شوم.الان بیدار و خاموشم

اکتبر 8, 2009

رو به دیوار نشسته ام و حرف می زنم.

دسته‌بندی شده در: Rogue — هلندی سرگردان @ 11:11 ب.ظ.

دلقک دربار خدایان شده ام.نشسته اند و به ریش گستاخ من می خندند این روزها و کاری از دستم بر نمی آید.توی سرم هزاران معادله بی جواب هست که نمی توانم با زندگی بیرونیم هماهنگش کنم.به آن نقطه ی سقراطی ندانستن رسیده ام.این که ناگهان همه چیز برایم عجیب و غریب شده که خط کشیدن دور آگهی های استخدام نیازمندی های همشهری به بهانه ی کار خیلی دور و بی معنی به نظر می رسد. بعد بادباک کودکی پرواز می کند میان آسمان افکارم و همه چیز را به هم می زند.گنج های کودکی ام به تاراج رفته اند.احساس می کنم توی رگ هایم خون شاه سلطان حسین جریان دارد.همانقدر هوسران و بی عرضه  و ضعیف النفس که کشورش را تقدیم محمود افغان کند و بعد بمیرد.

سپتامبر 30, 2009

The Bottles

دسته‌بندی شده در: Rogue — هلندی سرگردان @ 10:08 ق.ظ.

مگر می شود هلندی سرگردان باشی و بطری هایت را در اقیانوس نیاندازی!

من آخربنِ بازماندگان نسلی هستم که برای اشتباهاتشان باید کشیشی بیابند برای اعتراف!

همه این حرف ها برای این است که در این ظهر نیمه مرطوب در اتاق مدار دانشگاه خودم را برای دوباره اینجا نوشتن قانع کرده ام!مثل همیشه بدون این که هیچ منطقی به کار برده باشم!درباره من می شود گفت که به اندازه کافی فکر می کند ولی بدون آن عمل می کند!

هیچ عوض نشده ام!همچنان مهم ترین موضوع دنیا خودم هستم و اگر هیتلر گله گله آدم بفرستد توی کوره آدم سوزی اش من سوت زنان از کنار آشویتس می گذرم و به این فکر می کنم که چرا من اصلا توی زندگی دنبال چیز های جدی نرفته ام با این همه جدیتم در زندگی!

سپتامبر 14, 2009

فردای دفاع از پایان نامه

دسته‌بندی شده در: دسته‌بندی نشده — هلندی سرگردان @ 5:17 ق.ظ.

واللا ما هرچه سی پی آر کردیم که این هلندی از کما بازگردد، نشد که نشد!

این هم از برگ آخر!

اوت 1, 2009

رنسانس

دسته‌بندی شده در: Rogue — هلندی سرگردان @ 12:24 ب.ظ.

آه،ای نگاه های سرگردان شرمگین

رو به سوی آسمان کنید

و ببینید که خدا هم

آیینه هایش را شکسته

آنجا که زمین،

آبستن ستم کاری،

خون و شکنجه و بیدادگاه

بالا می آورد

پی نوشت:هلندی سرگردان در کمای مجازی است!باشد که روزی به زندگی برگردد و آن روز، فردای دفاع از پایان نامه اش باشد.

مه 9, 2009

پی نوشت

دسته‌بندی شده در: Rogue — هلندی سرگردان @ 10:54 ق.ظ.

چون نقشه گنج کهن سالی در بطری سرگردانی پیچیده شده ام!نمی خواهم کسی بازم کند!می خواهم توی همین دماغه زیر همین اسکله ی پوسیده ،همین طور گرفتار بمانم!می ترسم کودک خردسالی با دستان پوشیده از شن های طلایی رنگ پیدایم کند!بطری را بشکند  و با زحمت مرا از میان خورده های شیشه  بکشد بیرون و بعد به این قبض اتو شویی با تعجب نگاه کند!

مه 3, 2009

The Blanks

دسته‌بندی شده در: Rogue — هلندی سرگردان @ 9:21 ب.ظ.

نان سنگک داغ و پنیر تازه و گردو و سیر کوهی و پنجره ی نیمه باز غروب های نیمه تابستانی…

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.