هلندی سرگردان

فوریه 22, 2010

َAmerican beauty

دسته‌بندی شده در: Rogue — هلندی سرگردان @ 7:25 ب.ظ.

جاده تاریک است.دور دست، جایی که ریل های قطار به هم می رسند، ابرها از هم آغوشی سهمگین شان بار دارند. بعد بادی می آید، طوفانی شاید و همه ی کاغذ پاره ها و قوطی های خالی رها شده در حاشیه را می کوبد به سینه ی زمین.همیشه حاشیه طوری می رقصد در متن که انگار خودش خواسته است.انگار همیشه خودش خواسته است.

پی نوشت: انشالله که خدا می خواهد و قایقتان سوراخ می شود و می رود زیر آب به خاطر تک خوری سه نفره تان!

فوریه 5, 2010

روز چهلم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 5:51 ب.ظ.

- قبوله بابا!آدم جدیدی شدی!ولی اینو هم قبول کن که هیچ کاریو کامل انجام نمی دی.

-قبوله!اما من آدم دو پاره بودن ها نیستم.آدمی که یک چیز را بخواهد و تظاهر به نخواستنش کند.در من هزاران آدم زندگی می کنند که همیشه چیزهای مشترکی را می خواهند.شاید که کامل نبود این عبور چهل روزه ،اما کافی بود.مثل همه ی کافی های ناقص زندگی ام!

-باشه پروفسور!قبوله!(شخصیت اول و دوم با هم دست می دهند)

ژانویه 17, 2010

روز بیست و دوم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 10:43 ب.ظ.

یه آدم هایی هستند با اصول تعریف شده ،آدم را مجبورنمی کنند که به اصولشان عمل کنی.شاید چون قدرتش را ندارند اما سمباده زبانشان همه ی روحت را می لیسند…

بعد ده سال بعد که ناگهان اصولشان تغییر کرد می توانی کلی فانتزی داشته باشی از نحوه ی سلاخی شان!

ژانویه 14, 2010

روز نوزدهم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 11:18 ب.ظ.

فاجعه انگار به کیفیتش نیست، به فاصله اش است از ما.

آه هایئتی،هایئتی مچاله شده در آوار و جنازه و تاریکی…

ژانویه 10, 2010

روز چهاردهم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 6:40 ب.ظ.

وای زمستون شمال اینه؟بهارش پس چیه؟

ژانویه 6, 2010

روز دهم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 3:46 ق.ظ.

عروسک من چشاتو وا کن

وقتی که شب شد اون وخ لا لا کن

***

چون پرت می کنم توپ سفیدم را

قل قل می خوره می ره تو هوا

همه ی دو گانگی های زندگی من از اینجا شکل گرفت که نمی توانستم شعرم را انتخاب کنم…

ژانویه 5, 2010

روز نهم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 3:16 ق.ظ.

می دونی کلا مقایسه چیز چندش آوریه!چون هیچ وقت دو چیز تو شرایط واقعا یکسان قرار ندارن!

ژانویه 3, 2010

روز هفتم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 7:16 ب.ظ.

این که آدم پله ی دیگری باشد اصلا بد نیس!منتها بعضی ها چنان از روی آدم می جهند که نیروی عکس العملشان آدم رو پرت می کند زیر دست و پای پله های زیرین!حالا باز این هایش بد نیس!وامی ایستند از آن پله های بالاتر لب به ترحم و دل به شادی نگاهت می کنند!این است که جانکاه است!

بله!ما هم رساله داریم برای خودمان.

دو روز است که دارم با sim-PLL دست و پنجه نرم می کنم اما ظاهرا پنجه های او قوی تر است.تو می توونی هلندی!

ژانویه 2, 2010

روز ششم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 1:45 ب.ظ.

بله،پسرک رقاص و دوستانش در میان چهچه دوستان مرغ سحر خوان، همراه با آهنگ ضبطشان “گل پری جون” می خواندند  و برجماعت عاشق و انقلابی نیشخند می زدند !

شرط می بندم تا حالا اسم وودی آلن هم به گوششان نخورده

ژانویه 1, 2010

روز پنجم

دسته‌بندی شده در: چله — هلندی سرگردان @ 11:31 ق.ظ.

“من دارم می رم کلاج مشد* فردا!امشب بیا خونه مون،شاید تو راه الاغمون چپ کرد و مردم!!”

متنفرم از گرو کشی عاطفی…اینکه آدم را بگذارند توی دو راهی عذاب وجدان و کاری که دوست نداری انجامش دهی!

کلاج مشد:نا کجاآبادی در ادبیات ننا

صفحه‌ی بعد »

پوسته: Rubric. وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.