جاده تاریک است.دور دست، جایی که ریل های قطار به هم می رسند، ابرها از هم آغوشی سهمگین شان بار دارند. بعد بادی می آید، طوفانی شاید و همه ی کاغذ پاره ها و قوطی های خالی رها شده در حاشیه را می کوبد به سینه ی زمین.همیشه حاشیه طوری می رقصد در متن که انگار خودش خواسته است.انگار همیشه خودش خواسته است.
پی نوشت: انشالله که خدا می خواهد و قایقتان سوراخ می شود و می رود زیر آب به خاطر تک خوری سه نفره تان!